تبليغاتX
..:::: کــوچــــه ::::..

 

 

صفحه نخست

   

بایگانی

     
 
 
 

:: w w w . K o u c h e h . i r ::

.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------



 
  آیینه وار:
 
 

نويسندگان :
»» مجتبی
»» امین(از پادگان)
»» سرباز
»» رها
»» سامون
»» اَوینار
»» ارغوان
»» PEGASUS
»» حمید
»» ياس
»» رِزگار
»» مصطفی

 

 
  امام زمان
  نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389 و ساعت 10:32

 

ولادت با سعادت منجی عالم بشریت

بر تمام منتظران آن حضرت گرامی باد.


متن کامل مطلب...

 

نوشته شده توسط مصطفی

 
  چه عجب!!!!!!!
  نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389 و ساعت 13:49

 

افراد آنلاین: ۲!!!!!!!

از تعجب دارم شاخ در میارم!احتمالاْ از نویسنده ها باشین...

خیلی خوشحال شدم این آمار زیبا رو دیدم

متن کامل مطلب...

 

نوشته شده توسط ياس

 
  خلاصه ی احوال
  نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389 و ساعت 13:32

 

راستش از مدت ها قبل قصد داشتم این شعر احمد شاملو رو در سالگرد وفاتش تو سایت بذارم ولی بنا به دلایلی امکانش فراهم نشد.اما چون خوندنش حتی با تاخیر خالی از لطف نیست ، تصمیم گرفتم این مطلبو بنویسم.


خلاصه ی احوال*:


چیزی به جا نماند

حتی

که نفرینی

بدرقه ی راهشان کند .

.

با اذان بی هنگام پدر

به جهان آمدند

در دستان ماما چه پلیدک

که قضا را

وضو ساخته بود .

.

هوا را مصرف کردند

اقیانوس را مصرف کردند

سیاره را مصرف کردند

خدا را مصرف کردند

و لعنت شدن را ، بر جای ،

چیزی به جای بنماندند .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*توضیح اینکه این شعر مربوط به اثر "در آستانه" ی استاد شاملوست.

و نکته ی مهمتر اینکه  شناسه های شعر اول شخص مفرد هست که من به فراخور حال تبدیلش کردم به سوم شخص جمع َ (  َ-ند   در اصل     َ-م ).نمیدونم چرا!!!

متن کامل مطلب...

 

نوشته شده توسط حمید

 
  در فراق مردي كه تمام ما بود
  نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389 و ساعت 23:5

 

دهان ها را می بویند

به جستجوي علاقه

دل ها را مي پويند

از هراس شعله اي

عشق را تازيانه مي زنند

سينه مي شكافند

ترانه مي سوزند

لب شاعر مي دوزند

آری!

بگذار همه دهان ها را ببویند!

تا فاش شود كه دوست  مي دارمت

كه دوستم مي داري

تا فاش شود كه...

عاشقيم

بگذار عشق، نور، شوق ...

بگذار خدایمان در پستوی خانه هایمان بماند!

در مسلخ کبوتران

خنجر بر قلب ها اگرچه توانند زد!

گرچه چشم هاي عاشق را به شبِ سياه چال اسير كنند

اما...

هرگز نمی توان رویا را حتي از شب بی فردا ربود

در میان هجمه این همه شب هر  بامداد خورشید بر می آید

بگذار از دل هايشان سیاهی شب بتابد

هرگز نمی توان اميد وصلت نور را

از چشم به تاریکی اسیر ربود

زنجیر بر هر دست آزاده ای توانند زد

اما راه بر اندیشه با زنجیر

هرگز بر ذهن آزاد مردمان نتوان بست

اگرچه عاشقان به ذار آويزند

اما عشق هر روز زاده خواهد شد

و عاشقان جاودانه ي روزگاران اند

...


 

فردا فراق شاملو ده ساله مي شود. شاعر انسان و آزادي، كاش امروز بودي تا گلويت فرياد ما را به گوش كر زمانه مي رساند و رعد شب شكن شعرت د ل سياه اين شب را در مي نورديد  و سقف اين سراي ظلماني بر سر شب پرستان آوار ميكرد.

كاش امروز بودي

 اي بامداد هميشه.

 

----------------------------------------

 * با غم نبودن شاملو چه مي كنيد ؟

صبوري . فکر نمی‌کردم حضورش آنقدر پر رنگ احساس شود و موثر باشد. در این خانه خیلی اتفاق‌ها افتاده است شعرهایش در این خانه ضبط شده. صدایش را می‌شنوم ، حرکاتش را هم می‌بینم.

غیبت شاملو سخت به نظر می رسد . از آنجا می گویم که وقتی می گویید از این خانه که بیرون می روید دلتان می خواهد زود به خانه بازگردید .

خانه که هستم او نیز هست. وقتی نبود هیچ کاری نمی‌توانستم انجام دهم.

 

يك سال آخر زندگي شاملو چگونه سپري شد ؟

وضع جسمی و در نتیجه روحی او خوب نبود . بارها در مسير بيمارستان ايرانمهر بوديم . يك بار در اين يك سال حال او رو به وخامت گذاشت. يكي دو روز به كما رفت اما برگشت . تا لحظه‌ی آخر پشت کامپیوتر مي‌نشست و كار مي‌كرد ولي از 18 تير 78 و آنچه در كوي دانشگاه اتفاق افتاد شاملو ديگر سر بلند نكرد تا لحظه‌ی آخر.

تاثير اين خبر روي شاملو چه بود ؟

واقعه‌ی 18 تير 78 ، تير آخر بود به قلب شاملو. از بيمارستان آمده بوديم . كه خبر به ما رسيد . از آنجا شاملو ديگر نتوانست بايستد . تا پيش از اين با عصا روي يك پا مي ايستاد تا دوم مرداد سال بعد...

 ( سكوت ...) هر وقت هم به 18 تير مي‌رسيم عجيب به هم مي‌ريزم . چند روز حال غريبي دارم

-                           * بخشي از مصاحبه همسر شاملو منتشر شده در وب سايت رسمي احمد شاملو

 متن كامل در ادامه مطلب

لينك كامل مصاحبه

 متن کامل مطلب...

 

نوشته شده توسط مجتبی

 
  تولـــــــد
  نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389 و ساعت 18:48

 

چشمانم چیزهایی عجیب می بینند. هیچ گاه چنین تجربه ای نداشته اند. دنیایم جور دیگری شده است. مردمانش هم شکل دیگری شده اند. چیزی یادم نمی آید. مانند دیوانه ای شده ام که چیزی از زندگی نمی داند. متحیر و مبهوت در پی روزنه ای آشنا. کمی می گذرد اما هیچ، هیچ نمی یابم. حتی ذره ای هم از این دنیا را به خاطر نمی آورم. اعصابم خرد می شود. شروع به گریستن می کنم. های های گریه می کنم. لحظه ای مکث می کنم. چرا صدایم اینگونه شده؟ صدایم نازک و غیر قابل تحمل است. می ترسم و از ترس فریاد می زنم. همه از گریستن من لبخند می زنند. آخر این موجودات کیستند در اطراف من؟ هرچه تلاش می کنم نمی توانم حتی سخنی بگویم.ناگهان احساس ضعف و گرسنگی می کنم و لحظه ای بعد خود را در آغوش موجودی زیبا می بینم و زندگی خود را وابسته به او احساس می کنم. فردی که مهربانی اش را تا به حال به چشم ندیده ام.

 


هر سال درست همین روز دلم خیلی می گیره. یه جورایی می شم. اصلاً حال خودمو درک نمی کنم . اما امسال یه جور دیگه دلم گرفته. می خواین بدونین چرا؟ مطلب زیرو بخونین.

امروز روز تولد منه. روزی که چشمم به این دنیا  باز شد.همه تو همچین روزی دوست دارن شادی کنن و خوش بگذرونن. اما چرا؟ این سوالیه که چندین ساله  تو ذهنه منه و هنوز به جواب قانع کننده ای نرسیدم.

روز تولد امسال من مصادف شده با روز ولادت حضرت علی اکبر(ع) . برای همین حال و هوام با سالای قبل یکم فرق می کنه. وقتی به خودم و کارام و فاصله ای که با این آدم دارم فکر می کنم از خودم خجالت می کشم که فاصله هامون چقدر زیاده، که من چقدر سستم، که من چرا نمی خوام خودم باشم. منم یه جوونم اونم یه جوون بود. بیست و یک  بهار رو پشت سر گذاشتم اما از تنها چیزی که خیلی بهم نزدیکه خبر ندارم."خودم" از خودم بی خبرم. ای کاش بفهمم یکبار جوونی می کنم. همین یکـــــــــــــــبار...

1 مرداد، ورود به دنیای بیست و یک سالگی،اولین روز کــــاری، ولادت حضرت علی اکبــــر و روز جــــوان(این همه مناسبت تو یه روز)


راستی روز جـــــــوان رو به همتون تبریک می گم

 

متن کامل مطلب...

 

نوشته شده توسط ياس

 
  تولدت مبارک کوچه ی آیینه وار
  نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389 و ساعت 15:31

 

سلام

سلام به همه، هم به اهالی کوچه و هم به اون دوستانی که گاه و بی گاه به کوچه ما سر می زنند. رفقا امیدوارم خوش و خرم باشید و از تیر و ترکش غم زمانه در امان.

باید بگم عذر می خوام که این اواخر یکم حضورم کمرنگ بود. چند روزه که می خواستم مطلبی بنویسم و نوبتی هم که باشه به حکم  وظیفه وبلاگ رو آپ کنم اما انگاری قلم ما این روزا از آتش دل خشکیده و هر چه نوشتم در یک حال و هوا بود و نیمه تمام می موند. تا اینکه یادم اومد که آره یه جورایی جشن تولده و تو ماه تولد وبلاگمون هستیم و یه ۱۵-۱۶ روزی هم ازش گذشته (قربون حواسای جمع) خلاصه گفتم حداقل به این بهانه هم یه پست می ذارم و هم دست به نوشتن می برم تا چه پیش آید.

   پارسال وقتی ایده داشتن یه وبلاگ مطرح شد فکر نمیکردم که این اتفاق تا این حد  خوب و مفید باشه. الان یه سال گذشته اونم چه سالی. سالی که گذشت دیگه این قدر پر حادثه و عجیب و غریب بود که هر کسی یه سهمی ازش برده و نیازی به یاداوری نیست که بر من  و ما چه گذشت اما همین ماجرا ها بود که جمع کوچک ما رو شکل داد و اون رو سیقل داد تا به امروز رسیدیم. میلاد عزیز که پاک ما رو از یاد برد. نه سری نه یادی باشه ایرادی نداره ما به یی وفایی عادت داریم سرباز. امین هم که به عنوان سرباز دوم رهسپار این مسیر انسان ساز! شد. یه ماهی از رفتنش می گذره اما آقا مهندس  زود بر می گرده. ارغوان و یاس و رزگار هم که تو شهر ما مهمون بودن درسشون تمام شد و به سلامتی راهی خونه شدن. بقیه مون هم که ای، کم و بیش  اگر چه با فواصل طولانی بالاخره همدیگه رو می بینیم .  اما خوبی این کوچه اینه که چه دور چه نزدیک، هر جا که باشیم یه در توش به خونه ی دل ما باز می شه و نمی ذاره از هم دور و بی خبر بمونیم. به هر حال این کوچه کوچه ی ماست.

راستی اگه اشتباه نکنم  دیروز تولد حمید بود. با اجازه دوستان از طرف همه بهش تبریک میگم و براش موفقیت و سلامتی و شادابی و عمر دراز آرزو می کنم.

**حمید جان تولدت مبارک**

رفقا برای همتون آرزوی سلامتی و پیروزی دارم. به امید فردای بهتر برای همه و آزادی.

متن کامل مطلب...

 

نوشته شده توسط مجتبی

 
  از 01
  نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389 و ساعت 11:4

 

بس کند میگذرد برای آنان که در انتظارند

بس دیر میگذرد برای آنان که میترسند

بس طولانیست برای آنان که در اندوهند

و بس کوتاه برای آنان که سرخوشند

اما ابدیست برای آنان که عاشقند

 

سلام به همه ی دوستان عزیز

 امیدوارم دوران خوشیو سپری کنید .

من دو شب پیش برا مرخصی اومدم رشت،متوجه شدم شهر خیلی عوض شده(شوخی کردم) .

اونجا همه چی آرومه...

جای همه ی پسرای عزیز خالی، ان شاالله که قسمت همگی بشه .

تا می تونید از این دوران دانشجویی استفاده کنید و خوش بگذرونید و در عین حال سعی کنید،با مدرک تحصیلی بالاتر به خدمت اعزام بشید، با اطمینان میگم که اگه تو ارتش باشید، مدرک خیلی تاثیر داره .

ان شاالله تو دفعات بعدی بتونم شما دوستانو از نزدیک ملاقات کنم

                                                                         و حرف آخر، قدر پدر و مادرتونو بدونید .

متن کامل مطلب...

 

نوشته شده توسط امین(از پادگان)

 
  یک روز به یاد ماندنی
  نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389 و ساعت 16:54

 

چند روز پیش یعنی پنج شنبه 10 تیر  من (سمیه)،مرضیه ،فاطمه ،کلثوم (خواهرم)،وحید و صدرا برای گردش یک روزه تصمیم گرفتیم یک سری به ماسوله بزنیم و به هیچ وجه قصد کوهنوردی هم نداشتیم به همین دلیل مجهز هم نبودیم خلاصه به سمت شیرین دشت حرکت کردیم به راحتی رسیدیم و تا ساعت 5 اون جا بودیم و بسیار خوش گذشت تا اینکه تصمیم به برگشت گرفتیم وحید که چهار سال بود در گیلان کوهنوردی حرفه ای انجام می داد و عضو گروه کوهنوردی دانشگاه گیلان هم بود یک مسیر زیباتر و کوتاه تر ولی یک مقدار کم سخت تر رو پیشنهاد داد ما هم پذیرفتیم .

راه  افتادیم دشت فوق العاده ای بود روح آدم پرواز می کرد تا اینکه به یک دو راهی رسیدیم و این جا بود که یک راه  روز پر ماجرا و خطرناک رو برای ما رقم می زد و راه دیگر جز آرامش و لذت و یک خاطره خوب  چیز دیگه ای نداشت و وحید ، نه به عمد راه اول را انتخاب کرد و ما به دنبالش  بعد از چند دقیقه دیگه مسیری وجود نداشت وجز شیب چیزی دیده نمی شد ، امکان برگشت نبود .

وحید جلو می رفت تا راه رو پیداکنه اما...

یک لحظه غیبت همه رو از خطر آگاه کرد قلب ها تنها کاری که از دستشون بر میومد تند تر و تندر می تپیدند ما ایستادیم وصدرا به دنبال اثری از وحید ، فریاد ها بلند شد اما خبری نبود صدرا از ما دور شد و به دره نزدیک ، دیده نمی شد .که ناگهان صدایی ضعیف به گوش رسید یک شخص بومی رهگذر یا فرشته نجات بود که خبر از زنده بودن وحید به صدرا داد هیچ کس حرفش روبه یقین باور  نکرد .

همه با هم منتظر شدیم تا شخص بومی کمک بیاره و در این مدت که حدود یک ساعت طول کشید تنها هدف حفظ روحیه و دعا برای سلامتی وحید بود .

خبری نشد و صدرا تصمیم گرفت از نهاد های دولتی کمک بگیره و پس از تماس های مختلف موفق شد با کلانتری ماسوله صحبت کنه و جوابی که ما با شرح ما وقع  شنیدیم

"تو غلط کردی با چهار تا دختر رفتی کوه "

بدون  هیچ توجهی به حال یک شهروند جامعه و تنها کاری که کردند این بود که پایین ماسوله منتظر بودند تا ما برگردیم و اللهُ اعلم .....

بنابراین تنها امید ما بعد ازخدا به شخص بومی بود تا اینکه با دوستانشون اومدند و ما رو نجات دادند جالب این بود که وقتی پیداامون کردند گفتند ما خودمون تاحالا اینجا نیومده بودیم .نا گفته نمونه به کمک همین روستایی ها پلیس وظیفه شناس هم دک شد و وحید به بیمارستان انتقال پیدا کرد (چیزی جز شکستگی دست و سر و لگن نبود ).

من و دوستام مدیون بومی های ماسوله هستیم و همین جا از همشون تشکر می کنم.

متن کامل مطلب...

 

نوشته شده توسط ارغوان

 
  ماشین حساب
  نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389 و ساعت 20:30

 

دوستان!
من امروز امتحان "مکانیک سنگ" داشتم.همین که امتحان شروع شد و دست به ماشین حساب شدم ، ‌دیدم ماشین حسابم کار نمی کنه...تمام سوالاتم محاسباتی بود.هرچی هم به مراقب ها (که هر دو هم از اساتید گروه خودمون بودن و می دونستن که بدون ماشین حساب سر این امتحان چه بلایی سر آدم میاد)التماس می کردم که یه ماشین حساب برام جور کنن توجهی بهم نمی کردن و مسخره م می کردن.دلم می خواست خفه شون کنم.کمکی که به حال من نمی کردن هیچ،با حرفا و خنده هاشون بیش تر عذابم می دادن.استاده می گفت : خب چرا ماشین حساب خراب آوردی سر جلسه؟!!! تو دلم گفتم : آخه مشکل دارم،دیوانه ام،می دونستم کار نمی کنه ولی باز آوردمش سر امتحان!!! مرد حسابی،من تا ۱:۳۰ دیشب با همین ماشین حساب داشتم تمرینا رو حل می کردم و هیچ مشکلی هم نداشت...حالا اگه فک و فامیلشون جای من بود،از زیر سنگم شده بود یه ماشین حساب براش جور می کردن.حالم بدجوری گرفته شد،آخه درسو خونده بودم و بلد بودم،حقم نبود. 
و این گونه شد که من درس ۳ واحدی مکانیک سنگ رو  - در حالی که ۶ سوال از ۷ سوال رو بلد بودم - می افتم.به همین سادگی ، به همین خوشمزگی...
 کمی دلداری،دوستان...!

متن کامل مطلب...

 

نوشته شده توسط اَوینار

 
  حلالم کن ...
  نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 و ساعت 18:19

 

این متنو من ننوشتم، اما این مطلبو خیلی دوست دارم،همین ...

                                                                                   خداحافظ


از نگاهت، بت نمی سازم ؛

که از بت سازی و اسطوره سوزی سخت بیزارم

که از آئینه ی تاریخ ، صدها قصه ی پرغصه از این عادت بد عاقبت دارم

من از تو بت نمی سازم ، ولی انصاف هم شرط است ؛

من از تو شاه و از این رقعه ، “شه” نامه نمی سازم

ولی نادیدن مهراوه ی مردانه ات، رسم مروت نیست .

نشاید از کنار عطر گلگونت ، بدون هیچ احساسی ،

بسان اشتر ولگرد صحراها گذر کردن

من از آرامش مژگان رسامت در آن شب های طوفانی

چه شیرین نکته ها دارم ؛

چه آن چشمان زیبایت به من درس محبت داد

و سرمشق شکیل پاکی و شرم و حیا و حجب و عفت داد؛

به من آموخت، تا در کوره ی دنیا

همان که بسترش آوردگاه مرد و نامرد است،

همان شهری که فرزندان غداره بدست بلعم باعور و

سجاده بدوشان سپاه زور ،

به قصد قربت آینده ای از نور

بروی صورتم با کینه و نفرت، هزاران تیر زهرآلوده از دشنام و لعن و تهمت ناراست اندازند

همانجا که غریو طعنه هاشان، سینه ام سوزد

چگونه صبر ، نابازم

چگونه دست بر تکرار این رفتار بی مقدار نایازم

خرامان ، سر به زیر و دل به درگاه خدا آرم ، دست بردارم

براشان آیه ی امن یجیب و ربنا خوانم .

آری، میر مردم دار


من اندر سرسرای نرگس مستت چنین دیدم ، چنین خواندم.

و پایان سخن اما ، فقط یک نکته می ماند

حلالم کن ، ببخشایم، اگر گاهی خلاف نقشه ی سبزت خطا رفتم

ببخشایم اگر از کوره در رفتم ، فراموشم بشد میثاق خردادت،

زبان بگشودم و فریاد بی اندازه سردادم بر این نابخردان و زشت گویان زبان نافهم.

ببخشای و حلالم کن؛ شرمسارم من

متن کامل مطلب...

 

نوشته شده توسط امین(از پادگان)

 

 

مطالب پیشین

 

» امام زمان
» چه عجب!!!!!!!
» خلاصه ی احوال
» در فراق مردي كه تمام ما بود
» تولـــــــد
» تولدت مبارک کوچه ی آیینه وار
» از 01
» یک روز به یاد ماندنی
» ماشین حساب
» حلالم کن ...
» برادر، تبر به ریشه چه می زنی ...
» روزي كه آغازي براي سبز بودن شد
» ...A Short Story
» شهادت بانو فاطمه زهرا (س)
» فقط مرا ببر . . .



 
  درباره وبلاگ
 
 



برام از خاطره سنگری بساز / بید بی ریشه رو شن باد می بره
m_shdmn@yahoo.com

 

 
 
  موضوعات
 

 

» موسیقی  

 

» دل نوشته ها  

 

» عمومی  

 

» طنزینه  

 

» نقد فیلم  

 

» از بزرگان  

 

» English Corner  

 

» یاد داشت های گاه و بی گاه  

 .::عناوین مطالب وبلاگ ::.


 
 
  لینک دوستان
 
  » لینک دوستان:  
  » غزلگیجه 68
» ... کوچه ی بن بست
» یه بغل بهونه
» در کوچه پس کوچه های خاکی
» رد پای دلتنگی
» مرجع دانلود کتابهای الکترونیکی
» پشت نقاب شب
» به رنگ خاکستری
» خیانت
» هبوط
» صدای زندگی
» ◊بوف مقدسـ
» ◊گلزار ادب
» از کوچه باغ تا کوچ باغ
» دل نوشته های آناگ
» ◊گشت ارشاد! (سنگ صبور تنها)
» ◊یک بسیجی
» ◊دخترکی در کوهستان ته فنجان قهوه
» Open Drive
 


 
  آرشیو مطالب
 

 

» مرداد 1389  

 

» تیر 1389  

 

» خرداد 1389  

 

» اردیبهشت 1389  

 

» فروردین 1389  

 

» اسفند 1388  

 

» بهمن 1388  

 

» دی 1388  

 

» آذر 1388  

 

» آبان 1388  

 

» مهر 1388  

 

» شهریور 1388  

 

» مرداد 1388  

 

» تیر 1388  


 
  پیوند های روزانه
 

 

» پوريا ناظمی  

:: تمام لينکها ::



 
  دیگر امکانات
 
 





--------------
« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools
 


       


Powered By blogfa.com